..:: شقایقان رود ::.. free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
در روز دوشنبه 2/9/1388 در چهارمین سال سوگ زنده یاد استاد منوچهر آتشی ( در انجمن بوشهری های مقیم تهران). لطف کردند و مرا هم دعوت کردند که اینطوری گفتم.......................... نمی دانم نام این را اتوپیا ، نوستالوژی ، مدینه فاضله و یا چی بگذارم ولی شد
( همچنان از جدایی تو آزرده ام )
ما آن گونه که شاعر می سازیم مولف فلسفی نمی سازیم... با این حال می توانیم در گذر اعصار ثوابتی را در قواعد ساخت مولف بیابیم... ( فوکو )
آنگاه که شباهنگام با گوگل ارت دور زمین می چرخی و قاره آسیا می یابی. جلوه ایران با همه ی جولان گاهایش می تراوی جاذبه ای خواسته و نا خواسته تو را به آب های خلیج فارس می رساند.
جاده ساحلی که با صدفی سفید مزین شده همان طور که اذامه بدهی به جایی می رسی که چند ستاره در سایه سار بال های گسترده ادبیات ایران با کمی هماغوشی دلنشینی که با آب هایش دارد
و بر فرازش می تابد. می درخشد و با شیفتگی کوچه پس کوچه هایی می بیمایی که نه تنور دارد و نه گرده ی کنجد رده. و نه خبری از نان بلبل است.
اینجا نورانی تر از هر جای نورانی دیگری در بوشهر است. از آن بالا درخت گل ابریشم حیاط خانه مان که از دوران گر گرفته از بهنه ی زمان و سری پر شور که مخصوص آن زمان ها بود
سلسله جبالی که قله ها و تبه های عدیده ای دارد همین طوری بی اختیار از حقیقتی پرده بر می دارد.
* اشاره کرد که بنشینیم و با هم کمی درد دل کنیم از پشت همان بنجره ای که رو به روی در خانه مان بود ( نمایان ) .
در دشت صحگاهی پندارت
چون عاشقان عهد کهن
.....
با اسب پای بنجره می مانم
خطی غبار گرفته راسه ی خاکی پشت سینما فانوس و سبخی مسجد بی سقفوی آن زمان و خیابان عاشوری فعلی ، ماشینی نگه داشت و مسافری از مراد آدرس منزل برادرش پرسید (درست سال 59 بود)
چنانچه به گوش میرسد هنوز
از درون جعبه پیانوی بتهوون
ملودی پایان اوفلیا
کوتوله هایی ، در کارتن های کامپیوتری
که از سر و کول هم
بگو از سر و کول دنیا
بالا می روند در تلویزیون ها
سالها نیامده بود کیفی پشت کول و ساکی در دست که همیشه می گفت همه دارایی ام بر بال کبوتری سنگینی نمی کند.
خوشحال بودم که جزو اولین کسانیم که دیدمش ، با آغوش باز پذیرفتم. این جوان ترکه ای که عاشق شعرش بود و بعدها خودش.
بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش
آتش مزن به ریشه خشم سیاه من
آدرس مراد به حسینیه ای ختم می شد که بانیانش به دکتر حمیدی می رسید که آن زمان ها الگوی معملی ام بود و هست.
شراب شروه غوغا کرده امشب
به جان ها شعله برپا کرده امشب
شراب شروه با شیرینی نی
عجب مجلسی مهیا کرده امشب
دلا سوز تو آتش در جهان زد
شرار عشق بر پیر و جوان زد
به دشت عاشقی رنگ شقایق
خدنگ خون به جان عاشقان زد
جایی که هر تار و پودش نامی با خود یدک می کشد. کم کم که جلوتر می رفت و کوه آتشفشان دیگری نشان می داد و خانواده بابا چاهی که دور میدان مملو از پرستوهایی در حال پرواز و کوکی سوهایی که دوتا دوتا با هم نجوا داشتند.
برادرم نمرده که گریه کنم زار زار
...
قد کشیده ام آنقدر که با مهره های رنگی تو باز بازی کنم
دوتا تو
یکی مو
در نقش یا کریم اگر چه ظاهر نمی شویم و کمی دیر شده البته
...
اینجا بوشهر نیست ! – هست
دریا موجن کاکا – نیست ! – هست
...
خنده ام می گیرد که پرستوهایی که لباس سیاه پوشیده
جز خنده های کمر شکن نمی روم از اینجا ...
در همان کوچه بغلی قهوه خانه ای بود که فقط قورمه سبزی نداشت و جوانانی که گرد ناصر می نشستند زیادی قورمه های چرب و چیل را در کله ی سبزشان می جوشاندند و همه ی سر ها بوی قورمه سبزی می داد یادش بخیر.
وقتی دیدمش دیگر نه از موی بلند خبری بود و نه از ریش پرفسوری که در شبکه 2 تلوزیون آن زمان ظاهر شده بود و مادرم بی درنگ و با تمام وجود مرا صدا زد " که بدو برو خبر دی منوچهر بده بگو منوچهر تو تلویزیونن" و من همان قیافه را دوست داشتم ببینم اما دریغا.
در کور بسوی چراغ مهتابی ها و چوب سیم چراغ شهرداری در همان کوچه پس کوچه های خاکی سنگ درار کپر عامو باقر و صفیه ، انتهای کوچه گلشن شیر زاد محمد آقایی که همچون بادها زوزه کشان در غربت رفت و رفت و رفت
تا همسایه نداند که به دیگ
عوض نان خورش گرم و قوی
آب جویی ست به جوش
راستی فهمیدی مانلی هم در آلمان رفت او گفت . ندای پشت پنجره بود همراه با سیگاری بین دو انگشتان و دستی زیر چانه. آن زمان در مراسم ختمش شیخ نمازی می گفت : محمد علی خدا رحمتش کند.
از رقص زیبای مانلی در لندن که چگونه روی سن همه را مسحور و محصور خود کرده بود. چه عاشقانه با قطره های اشک از مانلی و شقایق و ...
در شبی از شب نشینی هایی که بود و بود و بود ، خاطره انگیز مثل ظلمت کناره های میدان حاج قنبر و زمزمه های مراسم اولین ازدواج منوچهر آتشی جمعیتی ریخته بودند و نوای بی نسیب توشمال و عرصه سوری و نوازش آرشه ویولون گروهی که از شیراز آورده بودند (البته در مراسم دوم غیر از خانواده درجه یک تنها غریبه مراسم بودم) یک باره در سمایی موزون و وصف ناپذیر و رشک انگیز و گریان نشان داد آن خاطرات شبهای لندن
سپیده دم
آهسته از کنار خواب پرهیاهوی کودک بر می خیزم
به کوچه می زنم
و کوچه بوی جاری شک دارد
تنها بود و خسته و انبوهی از ذهنیت دیرین و پشت سر همهمه و غوغا. از هر دری گفتیم و می گفت و می نالید از زمانه و ادبیات و تماشا و رادیو و تلویزیون و عشق و سیاست که باب آن زمانها بود.
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش
گرگ غرور گرسنه من
اینطوری روزگار کودکی و نوجوانی و بخش کوچکی از جوانیم در این جا گذشت که پرتو هایش دامنگیرم شده و کماکان می تراودم.
در این باغ کوچک چرا
چرا صدای تبر قطع نمی شود، چرا صدای افتادن؟
تا کی به سوگ سروها بنشینم تا کی به سوگ صنوبر ها
در این باغ کوچک مگر چند سرو و صنوبر هست
که دندان برنده ی تبر از شکستنشان سیر نمی شود
حالا از خودم عاریه بگیرم (انگار همین دیروز بود) که آن زمان ها در هفته نامه نسیم جنوب بوشهر چاپ شده:
انگار همین دیروز بود
ماشینی که تمام آرزوهایم
در باربند فلزیش
بسته بود
تلنگری به صورتم زد
پشت شیشه ها بین دو انگشتم
در بزم چشم های من و تو
دستی جنبید
و خط غبار گرفته جاده ای غمناک
تا دیرینه ترین نگاه ها
در بالاترین دالانهای ذهنم
نقش ببندد
و بیادش
همه باغ ها زیباترین ترانه ها را
برایم می خواندند
خودم هم خواندم
آوازی شب شکن
در بزم چشمهای من و تو
انگار همین دیروز بود
(یاد و خاطره زنده یاد استاد منوچهر آتشی برای همیشه گرامی باد)
متشکرم
پوپک امروز سوت سوتکی دستش بود
همه ی سرها را سر سری به بازی می گرفت
خیاط هم که زیباترین شلوارش
با نخ سوزن خورده ی صفحه ی تا نخورده شادمانی دوخته بود
اندیشه قوام یافته ای با نی لبکش به رخ می کشید
کبوتری که زندگی مرا با منقارش می ربود
در مستانه شبی انزلی را در مرداب فرو برد
حتی کبوترانی بودند که شب را بالای سقف خانه همسایه ما به یغما گذرانیدند
اگر با هم از دیوار کوتاه به مجلس شالیزار پریده بودیم
باز در همان زیبا شب
که در قاب مغازه ای می درخشید
با سوت سوتکش
اندیشه ی قوام یافته خیاط را با قلندر شب بیدار
پیوند می داد
حمید رضا گشمردی
دورادور
دور سرم بگردی
با ماشینی که چرخ ندارد
چگونه حرکتی دوار داشته باشم
تا بگردم دور سرت
به من جه که تو نمی خندی
مگر پیامک لبخندی هم داریم
پری دریایی!
آخر تو فکر می کنی
که سعد سلمان
چک برگشتی داشته
در زندان؟
" در چل چله باد شمال "
کندوی عسلی بالای برج میلاد
حالا تو سوار ابری و
من خمیازه ی کسل
دارو ندار یک خار فروش دوره گردم
و تو که در قله کندوی برج
با ملکه زنبوران پشت میزی نشسته ای و
شاید با نیش های عاشقانه
که هنوز هم سوار ابری و
در اسکله بندر
هندوانه رسیده بار می کنی
تا خریدار کیسه های سنگین زر باشی
کسی چه میداند!
در بر گشت سوگوار طوفانی
هنگام پیچ در پیچ امواج
ناخدا
وسط گرد باد دریا
به موازات پایین و بالای امواج
طوفانی شورانگیز به پا کرده
" سوغات دل دارن "
و تو نمی فهمی که نجابت
جاشوان
در هل هله شادی بخشی
با دست های بالا ستاره می چیدند
و با پایین دست ها ماهی می گرفتند
جواب همه ی خمیازه های
بالای برج بودند
و تو آن زمان به کندو و ملکه شان از همان بالا
به من که دیوانه وار
با ماشین مچاله شده ام
آواز می خواندم
پیامک خنده داری فرستادی
و خوب هم می خندیدی
حمید رضا گشمردی
فکر می کنی...
حالایی که با خودش دنباله ای دارد که هرگز نمی توانی فراموشش کنی...
" حالا !! "
حالا حدیث عشق می گویی !
چشمی که سال ها
شوریده
می چرخید
تا آن مهتاب سیمین
با پرتاب نیزه هایش
بنوردد
حالا!
حالا که آزمایشگاه رازی
ابن سینا را به عاریه گرفته
تا خیزاب تشنه ی دالان های ویران را
در انسداد شاهرگ ها
یکی یکی در کور سوی جزایری متروک
بخرامد
و دستی که
چشمانت سایبان عینکی شده
که نچرخد با نیزه هایش
تا فوج فوج گلبول ها را بازرسی کنند
که مبادا حدیثی از تو
در قسمت بار داشته باشند
حالا !!...
(حمید رضا گشمردی آبان ۸۷)
۱
شب شعری برای ایشان ترتیب داده شده بود شرکت کنم که البته با همت و اطلاع رسانی آقای باباچاهی میسر شد که برای من بسیار زیبا و دلنشین بود واز ایشان بسیار سپاسگزارم
چکیده: دو موضوع مهم در زمینه ی شعر توسط ایشان مطرح گردید( صحبت های بین اشعار )
۱-" افشانش " که بی اعتناست به اندام وارگی و تشکل اورگانیک حدود و ...
و افشانش نوعی بذر پاشی است با قدرتی در دست های ما تعبیه شده است...
۲- " شعر در وضعیت دیگر " این بخش را بیشتر از کتاب "بیرون پریدن از صف " عاریه می گیرم و توصیه خوادنش می کنم : این وضعیت به لحاظ زمینه مادی آن هم متصل به عوامل سیاسی و تاریخی اینجایی است . هم مربوط به تحولات و تغییراتی است که در سطح جهان صورت گرفته...
شعری جدید از آقای باباچاهی
(این طوری همین طوری )
" نمی توانم " نمی تواند از کشتی پیاده شود خزه های دریا زیر بغلش را گرفته اند
شصت و چند سال در ماهی تابه سرخ شده جز و ولز کرده
حوصله اش که سر برود رفته نیمریی درست کند از خودش
این فلز آدم نمی شود که بشود گربه دراز بکشد در سبدی و سر از تاکستان در بیاورد
میانه اش با انگور خوب نیست آب انگور را روزی سه بار غر غره می کند
تف تف تف تف میکند که " تفو بر تو ای چرخ گردون تفو "
به زنگوله ی پای تابوتش می گوید بچه های بی شناسنامه حق شناس ترند
آهوی سیاه چشم خیلی خانمی کردی مخصوصا در کوچه ها یی که یک سرش به بهشت می رسید
و سر دیگرش به سفینه ای که چار سر نشین عبوس داشت
هم پیاله گور به گور شده ام می گوید میز و صندلی ات را در اداره به خرچنگینه ای بخشیده ای -
که فرار کرده از غارهای دریایی
و جوراب هایت را حتا به سرو چشم پلنگینه ای که زبان سرخ و سر سبزی دارد
استکان های کمر باریک هم از آن طرف بام افتاده اند
در قهوه خانه های سنتی با اتفاق هایی که نمی افتد نمی توانم اتفاق بر قرار کنم
در امامزاده طاهر با انجمن شاعران مرده اگر نمی توانم پس چه می توانم
نی قلیانت که قر و فرزو کوک کوک باشد کافی ست
مفصل هایت چه پوک باشد چه پوک پوک
یکبار مرا در غاری با کفتاری گذاشتند که سوار پوزه اش بود
یکبار هم در تنه ی درختی که زاغ ها نیامدند و ضیافت اشراف بر چیده شد
" نمی تواتم " کنار آمده با نمی توانم کنار آمده
با سوراخ های چترش که ریخته اند بر سنگفرش خیابان
اسبی با صورتک یک زن در باران بند آمد
گفتند این خوش رکاب فقط در خواب های تو ظاهر می شده گفتند
" نمی توانم " گفت نمی دانم
حدس می زنم نرگسی کسی زیر بغلش را گرفته باشد
چیزی گفته که نرگس خانم شنفته باشد
بعد به هیچکسی چیزی گفته یا نگفته باشد و بس
دشتی بی آب و کبکی تشنه (به علی شریفیان و بدرودش در غربت "سوید" )
کنار چشمه ای که عقابی می لولید
تا از اندام یخ بسته ات
منقاری بنوازد
چه شوخ و چه تلخ
در بهار افسرده پاییز
با سلول های اشک
در تنگ بلور گریه هم کردیم
بشنو ای همسفر
اگر قایقی داری
از شیب دامنه های البرز
عبور کن
درست می گویی:
یخ بسته
ولی این بار!
پرنده ای که همیشه می شناختمش
در چکاد قله ات
نشسته
***
با بالهایت ستاری خواهم ساخت
در قالب ساز های بلورین
تا سیب سرخی
در تنگی با ماهی ها برقصند
و هفت شهری بسازم
تا شکوه دشت را
هنگام عبور قطاری در غربت
در زیر زمین مترو
برایت هورا بکشند
حمید رضا گشمردی ۲۴/۸/۸۷
با پوزش از همه کسانی که به وبلاگم سر زدند و من بی پاسخ گذاشتم
سلام به قاصدک های خبر رسان که محکوم به خبرند و سلام به شقایق هایی که محکوم به عشقند
و سلام به تو که محکوم به دوست داشتنی
و می دانیم که اگه صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب قشنگ نمی شه
اخیرا رمانی می خوانم به نام زندگی و زمانه ی مایکل ک نوشته ی جی . ام . کویتزی
برنده ی جایزه نوبل ادبی ۲۰۰۳ و برنده جایزه بوکر و فمینا ترجمه آناهیتا تدین
این کتاب با سبکی بی آرایش ولی درخشان داستانی غیر قابل توصیف را به تصویر می کشد داستان عمق ذات وجود را . و به راحتی در بین شاهکار های ادبی معاصر جای میگیرد...
کویتزی در سال ۱۹۴۰ در افریقای جنوبی به دنیا آمده و ی تحصیلات خویش را در افریقای جنوبی و سپس در ایالات متحده امریکا به پایان رساند در حال حاضر او استاد ادبیات در دانشگاه کیپ و همچنین مترجم نقاد ادبی و متخصص زبان شناسی است
من شش قاره ام
با تکه های شش گانه ی اقساطم
از شرق به آفتاب وام گرفتم
تا خشکی بزرگی
از پس دریا ها
با نبضی خون آلود
تیک تیک ساعتی را
نجوا کند
در گوش نا شنوای ناخدایی
هنگام پهلو گرفتن
دلی کنار دلم
در دور دست ها
پیوندی زدند
تا خشکی تنها ییم
تقسیم شوند
زندگیم
لبخند پیرانه ای
به سر داشت
چگونه گفتند
- مرتبطم -
خبر دادند نافم در کره ماه بریده اند
فضایی شدم
با یک فنجان کاغذی
در تکاپوی دلی دریایی بودم
تا زجر مرغان خشکی
پایانی داده باشم
با سلام و پوزش
پوزش از این جهت که خیلی تاخیر داشتم ، بعضی وقتها نمی آیی ، خودت هم نمیدانی که چرا نمی آیی و نمی رسانی ، تاریخ هم چه فراموشکار بزرگی است که این نمی رسانی ها را با دقت به ثبت نمی رساند ، بعضی از دوستان ، چه موشکافانه ، مجموعه ی روزها و حتی ساعت های تاخیر هم ثبت کرده بودند و ارسال می کردند ، و به یادت می آوردند ، که نمی دانستی که نیستی.

بعد از همه ی .... بهانه هایی که ننوشتم ... بالاخره یک شعر از کتاب "ماهور در هامون"...
بر عرشه تا ساحل
با غرور غروب
غریبه ها دست می تکانند
تا گشایش خاطره یابد
نهنگی که بر دوشش خفته ام
غربت پاپتی ها بود و
عنکبوتان لانه دریده
دیریست این مسیر را
با حماسه پیر تشویش
لگام در لگام بر عرشه
تا ساحل شقاوت متروک
آواز خوانده ام